منوچهر خان حكيم
169
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
گفت : اى سرهنگ ! چنين شخصى كه شما مىخواهيد در باغ شمسه بانو است و ديروز مرا در به كردن زخمش بردند و سفارش بسيار به بنده نموده است . تيرك چون اين كلام شنيد ، نهيب داد تا او را ببندند و گردنش را بستند . غياث گفت : چرا بنده را بستهايد ؟ تقصير بنده چيست ، مگر به راستى سخن نگفتهام ؟ تيرك گفت : حرفى بيان كردهاى كه بوى خون مىآيد . شمّامه مادربزرگ شمسه است و صاحب خون اوست ؛ تو مىخواهى كه اين كلام از من صادر شود و صلصال خان و هالوت شاه مرا در عوض اين تهمت بكشند ، اكنون تو را در بند مىكشم و خود پنهانى به قصر شمسه مىروم و تشخيص اين مقدّمه مىنمايم . اگر راست گفته باشى سر تو را به رسم تربيت از كمند دوار مىگذرانم ؛ و اگر در حق شهزاده افترا كرده باشى ، دل و زبان تو را بر عقب سر مىكشم و به زاجرات تمام هلاك مىكنم . اين بگفت و كمند عيارى را بر دور كمر پيچيده متوجّه باغ شمسه شد و اشارت نمود غياث را در بند كشيدند و خود روان شد . [ گرفتار شدن تيرك عيار به دست مهتر برق ] چون به عقب باغ رسيد ، كمند را از كمر گشوده بر شاخ درختى بند كرد و داخل باغ شد ؛ در خيابانى افتاده نزديك ايوان رسيد . ديد كه عبد الحميد و مهتر نسيم و مهرانگيز بانو و مريم بانو و شمسه بانو نشستهاند و مىپيمودهاند و بانگ نوشانوش حريفان بلند شده است . پس خود را به عقب بوتهء ياسمنى گرفته ، نگاه به بزم ايشان مىكرد و خون دل مىآشاميد . ( 105 ) ناگاه برق فرنگى به جهت قضاى حاجت آفتابه برداشت از مجلس بيرون آمد و در خيابان افتاد كه ناگاه نظرش بر شخصى افتاد كه سگوار خوابيده است ، نگاه به بزم ايشان مىكند . برق دانست كه بيگانه است ، آفتابه را بر زمين نهاد آهسته خود را به وى رسانيد . تا تيرك خبردار مىشد برق او را در بغل گرفت و از زمين بركنده چنان بر زمين كوفت كه بر زمين نقش بست . نعرهاى كشيده خود را بر روى سينهء او گرفت و دست و گردنش را محكم بست كه عبد الحميد با نازنينان هم رسيدند . چون چشم شمسه بر تيرك افتاد ، رنگ ارغوانى او بر زعفرانى مبدّل شد و چون